تبليغاتX
عشق را بهانه مي كنم


عشق را بهانه مي كنم

برای زندگی

 

وقتی دستانت را به دستانم قرض دادی ،

دیگر بهانه ای نبود تا خودم را از لحظه هایت جدا کنم ...

وقتی مرا در آغوش گرفتی ،

دیگر اشکی نبود تا بر روی گونه هایم سرازیر کنم ...

دل بستن آسان بود ،

اما دل کندن از تو برایم سخت و عذاب آور شد ...

غرور در سینه ات رنگ باخت ،

و عشق در چشمانت به روشنی پیدا شد ...

من ماندم و تو ،

و دنیایی که پر از شور و امید شد ،

و خاطرات شیرینی

که ثانیه به ثانیه در لحظه هایمان ماندگار شد ...

همه چیز دست به دست هم داد ،

تا دنیا را برایمان زیباتر کند ...

اگر خورشید در روز می تابید و ماه در شب ،

به این امید بود تا روزگارمان را روشن تر کند ...

هر روز شانه به شانه هم قدم بر میداشتیم و بدون هراس ،

به همه نشان می دادیم که عشق چیست!

که اگر یک روز بی هم بودن را سر کنیم ،

هوای دلمان از هجوم دلتنگی ،

ابری و بارانی ست ...

 

 پ.ن : از دوستی که کامنت خصوصی گذاشتن و خواستن از حال یکی از دوستان باخبر بشن خواهش

          میکنم آدرس وبلاگشون رو بگذارن تا بتونم بهشون جواب بدم ....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط فرناز|

 

مدتهاست که بهانه قلب من شدی ،

امیدی تازه برای ادامه زندگیم شدی ،

دیگر شبها تا صبح بیدارم ،

چون تو ماه آسمان تیره و تار دلم شدی ...

مدتهاست که عشقت را به جان و دل خریدم ،

و دلم از از هر کس و هر چیزی که مرا وادار می کند

تا از تو دور شوم بریدم ...

دیگر احساسی از این بالاتر!

هر کجا که قدم می گذارم ،

تو را به خود نزدیک می بینم ...

وقتی دلم تنگ می شود

چشمانم را می بندم و تو را درون رویاهایم جا می دهم ...

مدتهاست تنم را به عطر تنت آغشته کردم ،

از هر کجا که بوی تو را نمی دهد،

و یا با مشامم بیگانه است فرار می کنم ...

مدتهاست از وجودم بهشتی برایت ساختم ،

تا دلتنگ نشوی ،

وقتی کنارمی هیچگاه احساس غریبگی نکنی ...

تا حسرت در دلت نباشد ،

تا وقتی به خواب می روی از رویای دلنشین این دنیا ،

که یکی هست و به امید تو نفس می کشد ،

دل نکنی ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:49 توسط فرناز|

 

بر روی نیمکت همیشگی ،جای خالیت را حس می کنم ...

خیره به آسمان ،

خاطرات با تو بودن را ترسیم می کنم ...

و حلقه اشک میان چشمانم می نشیند !

تا بحال خود را اینقدر تنها ندیده بودم  ،اینقدر دلم تنگ نبود ،

سنگینی غمها را بر روی شانه هایم احساس نکرده بودم ...

اما حالا حسرت نداشتنت را ،

میان تک تک سلولهایم خوب درک می کنم ...

به دنبال تو هستم در این هیاهو  ،به امید اینکه ،

شاید گوشه ای نشستی و بی آنکه حواسم به تو باشد ،

نگاهم می کنی ...

بی هوا مثل همان لحظه های با هم بودن ،

وقتی چشمانم را میبندم و باز میکنم ،

گلهای رز قرمز را میان صورتم قرار دهی ...

اما جز اشکهایم کسی دیگر گونه هایم را لمس نمی کند ،

جز خاطراتت چیز دیگری دست مرا نمی گیرد ...

و من دلم می خواهد بروم  ، تا از همه دور شوم !

اما همینجا که عطرت میان آغوشش پیچیده ،

مرا به سمت تو می کشاند ...

و دوباره فردا و فرداهای دیگر به ملاقات خاطره هایت می آیم ...

حتی می دانم که دیگر دلی برای دل بستن نمانده ،

چون بی آنکه بخواهم ،

دلم را برای همیشه اینجا جا گذاشته ام ...

 

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 22:56 توسط فرناز|

 

عشق تو تمام تنم را در آغوش گرفته ،

مثل یک زندانی در بند شده ام که راه فراری ندارد ...

و یا مثل یک ماهی در حوض که اگر آب را از او بگیرند می میرد !

انگار نگاهم را نیز به غارت برده ای ،

که جز تو هیچکس را نمی بیند و به دلی دیگر دل نمی بندد ...

دوست دارم این اسارت ها را ،این وابستگی به تو را 

این دلتنگی های دلم را ،

که لحظه لحظه اش در خاطرم خاطره انگیز می شود ،

دوست دارم این با تو بودن ها را ،این بی تو نبودن ها را 

این از تو نوشتن ها را ،

که دستانم را راضی به در آغوش گرفتن قلم می کند ...

دلم می خواهد جنگل وجودم با شعله نگاهت آتش گیرد ،

همه چیز بسوزد

و من در میان خاکستر های سوخته باز هم نام تو را بیابم ...

عطر نفسهایت درون ریه هایم بپیچد،

و بی آنکه نیاز به هوایی برای نفس کشیدن باشد ،

با گرمای نفست آرام آرام نفس بکشم ...

چون دلم به این سادگی ها آرام می شود !

محال است یک روز از این احساس جدا شوم ...

حتی اگر قلبم بخواهد تو را فراموش کند ،

او را از سینه بیرون می کشم ،

تا باز هم تو را داشته باشم ...

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:40 توسط فرناز|

 

آنقدر از تو ، از خودم،

از این فاصله ها  ،

از این دلتنگی گاه و بی گاه گله کردم ،

که یادم رفت تصویر مهربانیت را رسم کنم !

آنقدر در بی وفایی این زمانه دست و پا زدم ،

که یادم رفت وفاداری تو را به رخ کاغذ بکشم !

می دانم که هنوز دیر نیست ،

می توانم به همه دوست داشتن تو را اثبات کنم ...

و همین لحظه مهربانیت را بر دیواره های دلم نقاشی کنم ،

تا همه بیایند و ببینند ،

که عشق تو میان سینه ام چه رنگی ست ...

این همه هیاهو برای چیست !

می گذارم قلبم هر چه میخواهد بگوید ،

دستانم هر چه می خواهد بنویسد ...

تا آسوده خاطر شوم که تو برای همیشه از آن من خواهی بود ،

و دیگر کسی نمی تواند این احساس صادقانه را از من بگیرد ...

فقط در میان این نوشته ها ،

شاید انتظاری از تو به نمایش نگاهت بگذارم ،

اینکه از تو بخواهم همیشه خودت باشی !

و می دانم این خواهش ،

رنجشی را به قلب مهربانت نخواهد بخشید ،

چرا که من تو را آن گونه که دل سپردی می خواهمت،

نه بیشتر و نه کمتر ...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 12:12 توسط فرناز|

 

نمی توانم از تو دور شوم !

از خیال دل انگیز تو دست بردارم ...

عشقت در تمام رگهای تنم جاری شده ،

نمی توانم از این حس شیرین بگذرم ...

شاید ساده به نظر برسد و شاید هم تکراری،

اما نمی توانم به خودم

و به این قلب کوچک عاشق دروغ بگویم ...

نمی توانم وقتی کنارمی در نگاهت غرق نشوم !

چشمانت ! مرا دیوانه کرده

وقتی به چشمانم خیره می شوی ،

هیچ چیز زیبایی برایم ندارد،

نه آسمان زیباست نه دریا ،

نگاهت مرا از خود بی خود کرده است ...

نمی توانم دوستت نداشته باشم !

اگر فاصله میان قلب ما قرار گیرد ،

دلم می خواهد هر چیزی که تو را از من می گیرد

از میان بردارم ،

دلخوش هستم به دیدنت ،

به ماندنت کنارم ،

آنقدر در آغوش می گیرمت ،

تا روزگار از بی خیالی ما بمیرد ،

تا ابدی شوی در لحظه های خودم ...

نمی توانم عاشقی را انکار کنم !

عشق که هرگز جرم نیست ،

بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند ،

ما که گناهکار نیستیم ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 12:55 توسط فرناز|

 

روزگار خوبی بود ...

تو درون قلبم محبت را جاری می کردی ،

و من دیوانه وار زمزمه میکردم دوستت دارم ...

تو خورشید را هر روز به سینه ام هدیه می دادی ،

و من هر شب ماه را در برکه چشمانت می دیدم ...

در جاده زندگی دنبال هم می دویدیم ،

و گاهی آنقدر از با هم بودن مست می شدیم ،

که دنیا را دیوانه می کردیم ...

از کلمه جدایی بیزار بودیم ،

حرفهای عاشقانه را هر ثانیه برای هم زمزمه می کردیم ...

هوای دلمان آفتابی می شد ،

دلبستگی مان روز به روز بیشتر می شد ...

غم در لحظه هایمان جایی نداشت ،

شادی همنشین لبهایمان می شد ...

حال ، آن روزها دوباره بازگشته ،

ستاره خوشبختی را در آسمان دیده ام ،

و دلم به هوای بودنت دوباره بهاری گشته ...

بیا این بار که همدیگر را دیدیم ، 

جایمان را عوض کنیم ...

من تکیه گاه خستگی ات می شوم ،

تو قول بده که هرگز تنهایم نمی گذاری ...

من میان دستانت عشق را نقاشی می کنم ،

تو فریاد بزن که هیچگاه فراموشم نمی کنی ...

تا دوباره با هم بی حساب شویم !

 

پ.ن:پوزش منو بپذیرید اگر باعث نگرانی شما دوستان شدم مدتی نت نداشتم

       و همچنین پوزش از دوستانی که کامنت هاشون دیر تائید شد

      و نتونستم بهشون سر بزنم  

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 20:40 توسط فرناز|

 

خودت را این همه به آب و آتش نزن !

می دانم چقدر دوستم داری ،

چقدر به پای وعده هایی که دادی وفاداری ...

می دانم اگر قلبی هست

که در گوشه ای به خاطر من می تپد تنها قلب توست ،

اگر قرار باشد دستی دستان مرا در آغوش خویش بگیرد ،

دستان توست ...

می دانم که اگر عشقی بخواهد در این دنیا پابرجا بماند ،

تنها عشق من و توست ...

اگر دلخوشی برای ماندن من در این دنیا باشد ،

به امید بودن و نفس کشیدن توست ...

خودت را بیش از اینها دست کم نگیر !

بارها گفته ام ! و باز هم می گویم ، 

نمی خواهد دنیا را به پایم بریزی ...

وقتی که تو عاشق من باشی و من عاشق تو ،

دنیا خود به پای ما می افتد ،

و دیگر نمی تواند ما را از هم دلسرد کند ...

نمی خواهد به دیگران نشان دهی که چقدر بی پروایی ...

وقتی به قلب هم قول وفاداری بدهیم ،

فاصله ی میانمان به حرمت عشق محو می شود ...

و مهمتر از همه

دوست داشتن که نیازی به بیانش نیست ،

بیش از اینها ساده تر می شود ...

 

 پ.ن: پری مهربونم برای سلامتی یک دوست ختم قران گرفتن

        دوستان عزیزی که مایل به همراهی هستن لطفا به این آدرس مراجعه کنند

        http://bamanbemonid.blogfa.com     

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 19:24 توسط فرناز|

 

می بینم که نشسته ای و به یک سو می نگری

تا به کی تنهایی ؟!

برخیز و بیا ،

دستهای خسته ام را بگیر

قلبم را با قلبت یکی ساز

و مرا

به سوی مرزهای امید و خوشبختی ببر!

برخیز و بیا ،

سکوت را در هم شکن

سراسر وجودم را از هیاهوی وجودت پر کن

و بر دریای دلم از باران مهربانیت ببار !

دل نگرانی به خود راه نده

که من از تو دل نگران ترم !

دل نگرانیت را به دست بادهای سهمگین روزگار بسپار

تا ببرند از خاطر تو تشویش و پریشانی را

و در عوض برایت به ارمغان آورند

عشق مرا

و بدان که این خود الهه بزرگیست

از جانب قلب من به قلب تو !

حال اگر مرا می خواهی

پس دیگر نشستن را مخواه ،

برخیز و بیا ....!

 

پ ن : پری عزیز و مهربونم برای سلامتی مریم عزیز ختم صلوات گرفتن (هدیه به یاس کبود حضرت فاطمه زهرا "س")
 http://bamanbemonid.blogfa.com 

 این آدرس وبلاگ پری مهربونم برای دوستانی که مایل به همراهی هستن .....

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 20:17 توسط فرناز|

 

عادت کرده ام به بودنت ،به دیدنت

به حس کردن صدای تپش قلبت...

از تو گفتن ،

صدای تو را شنیدن ،

لمس کردن لحظه هایت ...

عادت کرده ام با خیال تو خوابیدن ،

به شوق روی تو بیدار شدن ...

در سکوت و تنهایی نشستن ،

دست به قلم گرفتن و برای تو نوشتن ...

عادتم داده ای ،چه کنم دیگر نمی توانم ترک کنم !

می میرم اگر تو را فراموش کنم ...

گاهی می خواهی از تو دور باشم ،

عزیزم به من بگو چگونه لحظه هایم را بی تو سر کنم ...

چه کنم خودت خواستی گاهی دیوانه و دلداده باشم ،

چگونه وقتی میخواهی از تو دوری کنم ...

خودت خواستی در ازای عشق معشوقت باشم ،

چگونه نبودنت را با بودنت معامله کنم ...

مهم نیست که هنوز به با من بودن دل نداده ای ،

و مهر سکوت را بر لبانت زده ای ...

من همین جا در حصار کلمات فریاد می زنم :

دلتنگ توام ،که دلتنگی بد دردیست ...

خوب میدانم که تو

مانند من طعم وابستگی را نچشیده ای ،

نمی دانی بد عادتیست ...

 

 

پ.ن :مریم عزیزم آرزوی مهربونم و علی برادر گلم محتاج دعای شما عزیزان هستن ...

       دستای مهربونتون که بالا رفت یادشون باشید لطفا ...

پ.ن:اميدوارم با افتادن هر برگ از درخت، یكي از غمهاي زندگيتون كم بشه

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 19:19 توسط فرناز|


آخرين مطالب
» دنیای عاشقی ...
» رویای دلنشین ...
» خاطرات تو ...
» اسیر عشق
» رنگ عشق ...
» عشق جرم نیست
» ستاره خوشبختی ...
» حرمت عشق
» برخیز و بیا ...
» عادت ...
Design By : Pichak