عشق را بهانه مي كنم
برای زندگی
وقتی دستانت را به دستانم قرض دادی ، دیگر بهانه ای نبود تا خودم را از لحظه هایت جدا کنم ... وقتی مرا در آغوش گرفتی ، دیگر اشکی نبود تا بر روی گونه هایم سرازیر کنم ... دل بستن آسان بود ، اما دل کندن از تو برایم سخت و عذاب آور شد ... غرور در سینه ات رنگ باخت ، و عشق در چشمانت به روشنی پیدا شد ... من ماندم و تو ، و دنیایی که پر از شور و امید شد ، و خاطرات شیرینی که ثانیه به ثانیه در لحظه هایمان ماندگار شد ... همه چیز دست به دست هم داد ، تا دنیا را برایمان زیباتر کند ... اگر خورشید در روز می تابید و ماه در شب ، به این امید بود تا روزگارمان را روشن تر کند ... هر روز شانه به شانه هم قدم بر میداشتیم و بدون هراس ، به همه نشان می دادیم که عشق چیست! که اگر یک روز بی هم بودن را سر کنیم ، هوای دلمان از هجوم دلتنگی ، ابری و بارانی ست ... پ.ن : از دوستی که کامنت خصوصی گذاشتن و خواستن از حال یکی از دوستان باخبر بشن خواهش میکنم آدرس وبلاگشون رو بگذارن تا بتونم بهشون جواب بدم .... مدتهاست که بهانه قلب من شدی ، امیدی تازه برای ادامه زندگیم شدی ، دیگر شبها تا صبح بیدارم ، چون تو ماه آسمان تیره و تار دلم شدی ... مدتهاست که عشقت را به جان و دل خریدم ، و دلم از از هر کس و هر چیزی که مرا وادار می کند تا از تو دور شوم بریدم ... دیگر احساسی از این بالاتر! هر کجا که قدم می گذارم ، تو را به خود نزدیک می بینم ... وقتی دلم تنگ می شود چشمانم را می بندم و تو را درون رویاهایم جا می دهم ... مدتهاست تنم را به عطر تنت آغشته کردم ، از هر کجا که بوی تو را نمی دهد، و یا با مشامم بیگانه است فرار می کنم ... مدتهاست از وجودم بهشتی برایت ساختم ، تا دلتنگ نشوی ، وقتی کنارمی هیچگاه احساس غریبگی نکنی ... تا حسرت در دلت نباشد ، تا وقتی به خواب می روی از رویای دلنشین این دنیا ، که یکی هست و به امید تو نفس می کشد ، دل نکنی ... بر روی نیمکت همیشگی ،جای خالیت را حس می کنم ... خیره به آسمان ، خاطرات با تو بودن را ترسیم می کنم ... و حلقه اشک میان چشمانم می نشیند ! تا بحال خود را اینقدر تنها ندیده بودم ،اینقدر دلم تنگ نبود ، سنگینی غمها را بر روی شانه هایم احساس نکرده بودم ... اما حالا حسرت نداشتنت را ، میان تک تک سلولهایم خوب درک می کنم ... به دنبال تو هستم در این هیاهو ،به امید اینکه ، شاید گوشه ای نشستی و بی آنکه حواسم به تو باشد ، نگاهم می کنی ... بی هوا مثل همان لحظه های با هم بودن ، وقتی چشمانم را میبندم و باز میکنم ، گلهای رز قرمز را میان صورتم قرار دهی ... اما جز اشکهایم کسی دیگر گونه هایم را لمس نمی کند ، جز خاطراتت چیز دیگری دست مرا نمی گیرد ... و من دلم می خواهد بروم ، تا از همه دور شوم ! اما همینجا که عطرت میان آغوشش پیچیده ، مرا به سمت تو می کشاند ... و دوباره فردا و فرداهای دیگر به ملاقات خاطره هایت می آیم ... حتی می دانم که دیگر دلی برای دل بستن نمانده ، چون بی آنکه بخواهم ، دلم را برای همیشه اینجا جا گذاشته ام ... عشق تو تمام تنم را در آغوش گرفته ، مثل یک زندانی در بند شده ام که راه فراری ندارد ... و یا مثل یک ماهی در حوض که اگر آب را از او بگیرند می میرد ! انگار نگاهم را نیز به غارت برده ای ، که جز تو هیچکس را نمی بیند و به دلی دیگر دل نمی بندد ... دوست دارم این اسارت ها را ،این وابستگی به تو را این دلتنگی های دلم را ، که لحظه لحظه اش در خاطرم خاطره انگیز می شود ، دوست دارم این با تو بودن ها را ،این بی تو نبودن ها را این از تو نوشتن ها را ، که دستانم را راضی به در آغوش گرفتن قلم می کند ... دلم می خواهد جنگل وجودم با شعله نگاهت آتش گیرد ، همه چیز بسوزد و من در میان خاکستر های سوخته باز هم نام تو را بیابم ... عطر نفسهایت درون ریه هایم بپیچد، و بی آنکه نیاز به هوایی برای نفس کشیدن باشد ، با گرمای نفست آرام آرام نفس بکشم ... چون دلم به این سادگی ها آرام می شود ! محال است یک روز از این احساس جدا شوم ... حتی اگر قلبم بخواهد تو را فراموش کند ، او را از سینه بیرون می کشم ، تا باز هم تو را داشته باشم ... آنقدر از تو ، از خودم، از این فاصله ها ، از این دلتنگی گاه و بی گاه گله کردم ، که یادم رفت تصویر مهربانیت را رسم کنم ! آنقدر در بی وفایی این زمانه دست و پا زدم ، که یادم رفت وفاداری تو را به رخ کاغذ بکشم ! می دانم که هنوز دیر نیست ، می توانم به همه دوست داشتن تو را اثبات کنم ... و همین لحظه مهربانیت را بر دیواره های دلم نقاشی کنم ، تا همه بیایند و ببینند ، که عشق تو میان سینه ام چه رنگی ست ... این همه هیاهو برای چیست ! می گذارم قلبم هر چه میخواهد بگوید ، دستانم هر چه می خواهد بنویسد ... تا آسوده خاطر شوم که تو برای همیشه از آن من خواهی بود ، و دیگر کسی نمی تواند این احساس صادقانه را از من بگیرد ... فقط در میان این نوشته ها ، شاید انتظاری از تو به نمایش نگاهت بگذارم ، اینکه از تو بخواهم همیشه خودت باشی ! و می دانم این خواهش ، رنجشی را به قلب مهربانت نخواهد بخشید ، چرا که من تو را آن گونه که دل سپردی می خواهمت، نه بیشتر و نه کمتر ... نمی توانم از تو دور شوم ! از خیال دل انگیز تو دست بردارم ... عشقت در تمام رگهای تنم جاری شده ، نمی توانم از این حس شیرین بگذرم ... شاید ساده به نظر برسد و شاید هم تکراری، اما نمی توانم به خودم و به این قلب کوچک عاشق دروغ بگویم ... نمی توانم وقتی کنارمی در نگاهت غرق نشوم ! چشمانت ! مرا دیوانه کرده وقتی به چشمانم خیره می شوی ، هیچ چیز زیبایی برایم ندارد، نه آسمان زیباست نه دریا ، نگاهت مرا از خود بی خود کرده است ... نمی توانم دوستت نداشته باشم ! اگر فاصله میان قلب ما قرار گیرد ، دلم می خواهد هر چیزی که تو را از من می گیرد از میان بردارم ، دلخوش هستم به دیدنت ، به ماندنت کنارم ، آنقدر در آغوش می گیرمت ، تا روزگار از بی خیالی ما بمیرد ، تا ابدی شوی در لحظه های خودم ... نمی توانم عاشقی را انکار کنم ! عشق که هرگز جرم نیست ، بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند ، ما که گناهکار نیستیم ... روزگار خوبی بود ... تو درون قلبم محبت را جاری می کردی ، و من دیوانه وار زمزمه میکردم دوستت دارم ... تو خورشید را هر روز به سینه ام هدیه می دادی ، و من هر شب ماه را در برکه چشمانت می دیدم ... در جاده زندگی دنبال هم می دویدیم ، و گاهی آنقدر از با هم بودن مست می شدیم ، که دنیا را دیوانه می کردیم ... از کلمه جدایی بیزار بودیم ، حرفهای عاشقانه را هر ثانیه برای هم زمزمه می کردیم ... هوای دلمان آفتابی می شد ، دلبستگی مان روز به روز بیشتر می شد ... غم در لحظه هایمان جایی نداشت ، شادی همنشین لبهایمان می شد ... حال ، آن روزها دوباره بازگشته ، ستاره خوشبختی را در آسمان دیده ام ، و دلم به هوای بودنت دوباره بهاری گشته ... بیا این بار که همدیگر را دیدیم ، جایمان را عوض کنیم ... من تکیه گاه خستگی ات می شوم ، تو قول بده که هرگز تنهایم نمی گذاری ... من میان دستانت عشق را نقاشی می کنم ، تو فریاد بزن که هیچگاه فراموشم نمی کنی ... تا دوباره با هم بی حساب شویم ! پ.ن:پوزش منو بپذیرید اگر باعث نگرانی شما دوستان شدم مدتی نت نداشتم و همچنین پوزش از دوستانی که کامنت هاشون دیر تائید شد و نتونستم بهشون سر بزنم خودت را این همه به آب و آتش نزن ! می دانم چقدر دوستم داری ، چقدر به پای وعده هایی که دادی وفاداری ... می دانم اگر قلبی هست که در گوشه ای به خاطر من می تپد تنها قلب توست ، اگر قرار باشد دستی دستان مرا در آغوش خویش بگیرد ، دستان توست ... می دانم که اگر عشقی بخواهد در این دنیا پابرجا بماند ، تنها عشق من و توست ... اگر دلخوشی برای ماندن من در این دنیا باشد ، به امید بودن و نفس کشیدن توست ... خودت را بیش از اینها دست کم نگیر ! بارها گفته ام ! و باز هم می گویم ، نمی خواهد دنیا را به پایم بریزی ... وقتی که تو عاشق من باشی و من عاشق تو ، دنیا خود به پای ما می افتد ، و دیگر نمی تواند ما را از هم دلسرد کند ... نمی خواهد به دیگران نشان دهی که چقدر بی پروایی ... وقتی به قلب هم قول وفاداری بدهیم ، فاصله ی میانمان به حرمت عشق محو می شود ... و مهمتر از همه دوست داشتن که نیازی به بیانش نیست ، بیش از اینها ساده تر می شود ... پ.ن: پری مهربونم برای سلامتی یک دوست ختم قران گرفتن دوستان عزیزی که مایل به همراهی هستن لطفا به این آدرس مراجعه کنند می بینم که نشسته ای و به یک سو می نگری تا به کی تنهایی ؟! برخیز و بیا ، دستهای خسته ام را بگیر قلبم را با قلبت یکی ساز و مرا به سوی مرزهای امید و خوشبختی ببر! برخیز و بیا ، سکوت را در هم شکن سراسر وجودم را از هیاهوی وجودت پر کن و بر دریای دلم از باران مهربانیت ببار ! دل نگرانی به خود راه نده که من از تو دل نگران ترم ! دل نگرانیت را به دست بادهای سهمگین روزگار بسپار تا ببرند از خاطر تو تشویش و پریشانی را و در عوض برایت به ارمغان آورند عشق مرا و بدان که این خود الهه بزرگیست از جانب قلب من به قلب تو ! حال اگر مرا می خواهی پس دیگر نشستن را مخواه ، برخیز و بیا ....! پ ن : پری عزیز و مهربونم برای سلامتی مریم عزیز ختم صلوات گرفتن (هدیه به یاس کبود حضرت فاطمه زهرا "س") این آدرس وبلاگ پری مهربونم برای دوستانی که مایل به همراهی هستن ..... عادت کرده ام به بودنت ،به دیدنت به حس کردن صدای تپش قلبت... از تو گفتن ، صدای تو را شنیدن ، لمس کردن لحظه هایت ... عادت کرده ام با خیال تو خوابیدن ، به شوق روی تو بیدار شدن ... در سکوت و تنهایی نشستن ، دست به قلم گرفتن و برای تو نوشتن ... عادتم داده ای ،چه کنم دیگر نمی توانم ترک کنم ! می میرم اگر تو را فراموش کنم ... گاهی می خواهی از تو دور باشم ، عزیزم به من بگو چگونه لحظه هایم را بی تو سر کنم ... چه کنم خودت خواستی گاهی دیوانه و دلداده باشم ، چگونه وقتی میخواهی از تو دوری کنم ... خودت خواستی در ازای عشق معشوقت باشم ، چگونه نبودنت را با بودنت معامله کنم ... مهم نیست که هنوز به با من بودن دل نداده ای ، و مهر سکوت را بر لبانت زده ای ... من همین جا در حصار کلمات فریاد می زنم : دلتنگ توام ،که دلتنگی بد دردیست ... خوب میدانم که تو مانند من طعم وابستگی را نچشیده ای ، نمی دانی بد عادتیست ... پ.ن :مریم عزیزم آرزوی مهربونم و علی برادر گلم محتاج دعای شما عزیزان هستن ... دستای مهربونتون که بالا رفت یادشون باشید لطفا ... پ.ن:
http://bamanbemonid.blogfa.com
| Design By : Pichak |

